دینا کوچولودینا کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره

عاشقانه می نوازم برای تو که تک ملودی زندگی ما شدی دینای عزیز

تعجب کردن تو

وقتی باهات حرف میزنیم اول تعجب می کنی بعد می خندی.عاشق این  جور تعجب کردنت هستم عزیز دلم   . ...
10 تير 1392

کارتون

دینای من تو عاشق کارتون دیدنی.میزارمت کارتون میبینی و منم کارامو می کنم.3ساعتم کارتون ببینی بازم خسته نمیشی . . . . ...
10 تير 1392

آتلیه

دخترم از روزی که به دنیا اومدی بابا قول داده بود ببرتمون آتیله ولی تازه 10 خرداد وقت کرد ببرتمون آتیله   .     .   .   .   .   .   .   .   ...
10 تير 1392

عکس

دخترم نازم یه سری از عکساتو یادم نمیاد چه روزی گرفتم ازت.همه رو می زارم واست اینجا.ببخشید که تاریخشو یادم نمیاد. اینجا حاضر شده بودیم که بریم دفتر پیش بابابزرگ و بابایی     اینجا هم 5 صبح بود داشتی شیر می خوردی.   اولین شب که تنها تو اتاق خودت خوابیدی   تو عاشق آویز بالای تختتی     این لباس زشتم دایی هومن واست خریده  وقتی رفتم واسه بچه خودش از این لباسا خریدم حالش جا میاد     تو همیشه با بابایی میری حموم.نمیزاره من حمومت کنم     1روز صبح بیدار شدم دیدم هنوز خوابی ترسیدم که بیدار نشدی اومدم تو اتاقت دیدم کلاهت اومده جلو چشمات تاری...
10 تير 1392

اولین مهمونی

اولین بار که رفتی عروسی 42 روزت بود.خیلی آروم بودی.همش خواب بودی.از موزیک خوشت اومده بود فدات بشم. ...
10 تير 1392

حساسیت پوستی

عزیزم نمی دونم چرا روز بیست و دوم که به دنیا اومدی 1دفعه صورتت پر جوش قرمز شد دکتر گفت حساسیت داری بهت 3 روز شیر خشک داد.از اون به بعد تو عاشق شیر خشک شدی.هنوزم 1 موقع هایی صورتت قرمز میشه ولی بهتر شدی. ...
10 تير 1392

اولین ناخن گرفتنت

روز دوم که به دنیا اومدی دایی هومن رفت کربلا وقتی برگشت ناخناتو گرفت.روز 10 فروردین بود. 1هدیه هم واسه ناخنات بهت داد. ...
10 تير 1392

زردی

مامانی 3روز بعد تولد بردیمت بیمارستان برای آزمایش زردی.وقتی گفتن زردی داری خیلی ناراحت شدم.گفتن زردیت 12 هست و باید بمارستان بستری بشی ولی بابایی نذاشت و دستگاه گرفت آوردت خونه.شما 3شب تو دستگاه بودی. ...
10 تير 1392

این 9 ماه

      سلام نفس مامان.امروز تصمیم گرفتم واست بنویسم.پیش خودم گفتم حیفه وقتی بزرگ میشی این روزارو از یاد ببرم یا تو خاطرم کمرنگ بشه.الان به دنیا اومدی و 3ماهته.ببخشید که دیر به فکر نوشتن افتادم...  عزیزم دخترکم تو خیلی آرومی.از همون لحظه که اومدی تو دلم تا الان که داری پیشم می خندی کوچکترین اذیتی ازت ندیدم.اگه از روزی که اومدنتو فهمیدیم یا از سونو گرافیایی که رفتیم یا از اولین باری که تو مانیتور دستگاه سونو دیدیمت یا از دلواپسیهای تکون نخوردنتو چیزای دیگه تو 9ماه بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه.فقط بگم اولین روزی که فهمیدم هستی 4مرداد 91 ساعت 7 بعداز ظهر بود. اولین باریم که دیدمت تو سونو 5 مرداد بود.دکترتم خانم دکتر زهرا...
4 تير 1392